چشمان خیس من گواه، قلبم سیاه، تاریک چو آه روزم تباه، شامم سیاه، از فرق تا پایم گناه
قلبم تپد گاهی و گاه، از زخم سوزد همچو کاه در آسمان بودم چو ماه، خم گردم اما گاه گاه
روزم تباه، شامم سیاه، از فرق تا پایم گناه
ای آفتاب بر پای تو، افتم ببوسم پای تو عیسی بود هر دم ز تو، جان جهان از چرخ تو
عیسی من خستم ز تو، قدوس من دردم ز تو ما گر نخواهیم چرخ تو، از آش داغ تر کاس تو
روزم تباه، شامم سیاه از فرق تا پایم گناه
ای بلبلان آهسته تر، وقت خرابان است و شر از رنگ پرم تار تر،از قیل و قالم زار تر
از داد من بی داد تر، از پود من بی تار تر در این خبر من بی خبر، در این شرر و بی شرر
روزم تباه، شامم سیاه، از فرق تا پایم گناه
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 11:56  توسط نا جور
|
نم نم باران به می خواران خوش است....
رحمت حق بر گنه کاران خوش است...
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 20:39  توسط نا جور
ای عشق همه بهانه از توست....
من خامشم اين ترانه از توست...
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 0:30  توسط نا جور
اگر روزی تو ای يارم بیایی........................مرا از رنج تنهایی رهایی
به تو گویم که بر من بی تو چون گشت....قضا اين غم به قلب من چگون هشت
تو را من لحظه ای از ياد نبردم..................به اميد تو من غم ها نخوردم
به گل قسم, حکايت بی شمار است..........حکايت از فراقت صد هزار است
به جان خود که جانم به فدا یت.................بسی مستم فقط من در هوایت
به جان تو که جانت جان ستان است.........سر سرو تو سر بر سروران است
دو چشم من دگر خفتن ندارد....................دگر قلبم توان غم ندارد
چقدر نالم از اين کهنه قفس دوست؟........اگر چه اين قفس هم کار ی از اوست
ولی تا کی کبوتر ناله خواند......................رهی ده تا که بر بام تو خواند
نگویم ما کبوتر که کلاغیم.........................کلاغی دزد در هر کوچه باغیم
ولی سیمرغ جان لطفی تو بنمای..............سپیدی سحر بر من تو بنمای
دمی بر من دم و جانی ز سر ده................که مردن پيش تو از زندگی به
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 0:11  توسط نا جور
|
من روسوا شده ام مست خرابی ساقی...
بزن از آتش می در دلم آهی ساقی....
تلخ منشین و بر اين خشک روان خیره مشو...
آبی ار نيست ببخشا شرابی ساقی...
پروين دولت آبادی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 2:48  توسط نا جور
|
يکی در اين جهان خوش بود و خوشخو ان...
يکی در حسرت يک تکه نان...
يکی از سرخوشی در اين جهان بود...
يکی در بی کسی تام و تمام بود...
ان يکی از عدل الله دم می زد...
خدا ان پای لنگ را سنگ می زد...
گروهی حسرت دنيا رو داشتن...
گروهی ذره قوتی هم نداشتن...
چو اسب سرنوشتش رام کردند...
مشکلا تش را تمام آسان کردند...
.
ولی هیهات از ان تقدير بد کام...
که گر دنيا بیاید نيست فرجام...
يکی از فرط مستی نعره می زد...
يکی طفر یت او را طعنه می زد...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 2:56  توسط نا جور
|
يکی تيشه بگیرید پی حفره زندان....
چو زندان بشکستید همه شاه و اميرید...
مولانا
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 2:47  توسط نا جور
|
بزن باران، بزن بر اين زمين ساز...
بزن تا پر کنم من نغمه ام باز...
بزن تا عاشقی از سر بگيرم...
بزن تا جان و دل در بر بگيرم...
بزن تا چشم من از تو بفهمد...
چگونه راه تو از سر بگيرد...
بزن تا قلب من خونین بگرید...
بزن تا جان من بر جا نشیند...
بزن تا آفتاب چهره گرفتست...
همه رو ی جهان در غم گرفتست...
بزن باران کجا رفتی به يک بار؟
فقط کار تو آيد اين دل زار...
ببار تا ما بهار ان را بساز یم...
ببار تا بر زمستان ما بتاز یم...
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 5:43  توسط نا جور
|
عاشقان را بگذارید بنالند همه...مصلحت نيست که اين زمزمه خاموش کنيد...
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 3:15  توسط نا جور
|
بهار من خزان هرگز نبیند...
اگر چشم کسش روزی ببیند...
گل لبخند او هرگز نپژمرد....
اگر اين گل به لبها یش نشیند...
دو چشم يار من خورشيد شرق است...
اگر روزی تمنایم ببیند...
دو تار موی او در چاه شود, باز...
اگر آن یوسف جانم ببیند...
چو سرو قامتش قد می نماید...
دگر چشم کسش ظلمت نبیند...
همه عقل مرا جان داده برباد...
بدون آن که ر و یش را ببیند...
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 18:1  توسط نا جور
|
زير شمشير غمش رقص کنان بايد رفت...
هر که شد کشته او نیک سر انجام افتاد...
حافظ ...
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 1:2  توسط نا جور
|
روزگاریست که سودا زده روی توایم...
ره و بیره همه را در هوس کوی توایم...
شب وزیر و زبر و تنبک ود ف و تم و بک...
همه را در هوس خصلت نیکوی توایم ...
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 15:46  توسط نا جور
|
زندگی يعنی يک سا ر پريد...
سهراب سپهری
+ نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 16:29  توسط نا جور
|
وقت آن شد که غم اين دل من تازه کنی...
خشکیه چشم مرا باز تر و تازه کنی...
ای طبیب اين دل من در تب و تاب است بيا...
وقت آن شد که مرا بار دگر زاده کنی...
ياد آن يار و دیارم همه چون بوی گل است...'
وقت آن شد که گل و عطر گُلم تازه کنی....
دير باز است که فرياد مرا کس نشنیدست دگر...
وقت آن شد که غمم بر سر فرياد زد ن چاره کنی...
من و اين کنج خراب و دلم از آه کبود...
وقت آن شد که دمی با من در دام تو هم ناله کُنی...
ياد آن مطرب و آن روی چو ماهش به خير...
تا که اين عقده دل با نی و تنبک تو بسی ساده کنی...
+ نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 0:12  توسط نا جور
|
هدف از زندگی ملاقات دو دوست است....
شمس تبريزی
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 0:30  توسط نا جور
|
چه لبخند های بی اصالتی....
خسته ام از اين لبخند های بی معنی....
از اين خنده ها ی پر ز گريه....
شادی های غمگين...
گريه ها ی استوار....
آرزو یم لبخند زدن در باغ کودکيست....
انفجار ِ سهمگین بغضم برای بادبادک افسار گسسته ...
نه اين بغض درد آگین در سینه ام می شکند ....
نه مرا ديگر توان آن است که آن را با نفرت توام با خستگی,
تف کنم...
+ نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 15:19  توسط نا جور
|
عجب که در اين شب تيره سو سو زنان نوری نمی بينم....
عجب که ره آمده زيبا...ولی از اين بيش رهی نمی بينم....
کجا شمع ها ی سوز ان من؟
عجب کز ان شمع ها سوخته پروانه ی بيش نمی بينم...
+ نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 2:48  توسط نا جور
|
در سينه ام گمان نبرم قلب باشد
که قلب را چنين سوز و گدازی نيست،
اين چيز ديگريست,
اين هر چه باشد از قماش تير و آذر و موریانه است
علاجش را نمی دانم
،
دردش را نمی شناسم،
تنهااثر اين است که اين فشرده حجم ِ آذرین
در سینه ام می سوزد و می سوزاند جز جزء اعضای تنم را،
عجب که اين آتش خاکستری به جای نميگذرد
میسوزد و...میسوزد و...میسوزد ...
+ نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 23:47  توسط نا جور
|
دل گرفت از دوری ات ای شوفر راه خوشی
گه بيايی خوش کنی و گه روی ناخوش کنی
اين دل چون شيشه وابسته را...
+ نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 21:50  توسط نا جور
|
از نبود و بود چه همه عمر در لرزی؟
گر که دانی بودنش را...از چه روی می ترسی؟
او همان سالار تو،
بر سر پيمان بداده جان تو،
گر که غم داری همان غم خوار تو،
گر که خوش حالی همانا يار تو،
آن زمان که ترس بر جانت زند،
او همان فرشته شبها ی تو،
گر که فهمی از چه رو اشرف بنامیدت تو را،
هم چو نا جور زمانه تکیه بر جور است تو را.
+ نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 3:4  توسط جور
|
دو شمع روشن مادر شمائید.......................چراغ خانه و گلشن شمائید
همانا بوی یاس و مشک خوش بوی...................هم او دانست که از اول شمائید
اگر شمعی به يک عمری نسوزد...................همه آن شمع يک شیخ بهائید
همه جان و همه تن در پی اوست....................که او آمد بهار جاودانيد
خوشا آن پر طرب روح و دل پاک.....................که باقیمانده اش اش اکنون شمائید
چو يک یاس سفيد در باغ و بستان....................ندا آمد که عطرِ گل شمائید
اگر يک مخلصی دل داده به یاس....................گلی گفت دوش که علت آن شمائید
+ نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 1:38  توسط نا جور
|
شب و روز از تو ای دنيا بنالم ..................که هر چه تير داشت يارم زد به جانم
شب و روزم خدا هر دو يه رنگه..................شبم تار و خدا روزم به جنگه
دو ديده خشک، دلی چون خون دارم.................که رویی زرد ، دلی مجنون دارم
ز دست تو خدا امشب بنالم ...................که غير از تو خدا من کس ندارم
عجب امشب خدا امشب سياه ...................که روی چون گلش اکنون کجا يه
دلم ای وای دلم بی بال و پر شد ..................خدا يا هدهدت از اوج به کف شد
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 22:21  توسط نا جور
|
يک سال دگر در برِ چوگان قضا نيز بگذشت .................يک سال دگر با من نا ديده وفا نيز بگذشت
بس ناز خريديم ز سر زلف نگارش شب و روز .................يک سال دگر نيز در غم چشم خمارش بگذشت
خوش باد که سرمایه اميد عجب پا بر جاست.................يک سال دگر نيز به اميدِ وصالش بگذشت
هر شبی از شب يلدا به حق کم نگذاشت ................ای خوشا آن سحری کين شب يلدا بگذشت
با يک گلی خوش بلبلی صحبت و نجوا دارد.................ای فغان گر خبر آرد وقت بهاران بگذشت
کس دگر گرم نگردد در برِ پرتو خورشيد دريغ .................کان آفتاب زر فشان داشت و صحرا بگذشت
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 2:4  توسط نا جور
|
ای شقايق....
باز گوی...
بر من تنها...
بر من خسته...
باز گوی در چه وقتی زخم های تنم التهام می یابند،
بر من اميد وار باز گوی،
آيا همه گان راست ميگويند...
که اميد من، جريان همان بی چاره غریق و علف است؟
ای شقايق تو نمی بينی...
هيچ کس نمی بيند...
****************************
خسته ام...
دلم هزاران پاره است....
زخم های تنم نمادینه شده اند،
پایم از خجالت راه می رود...
ای کاش حد اقل تو می توانستی ببينی...
شنيده بودم که می توانی,
افسوس که هر چه شنيدم نه دروغ، که رویای دگران بود،
رویای دختر همسايه...رویای خواب آشفته گل شب بو...
رویای مادرم...خواهرم...پدرم...دوستم...
چه رويا هايی...
ساده مثل گل یاس...
چه رويا هايی...
کوتاه مثل عشق بازی پروانه و شمع،
افسوس...
دگر بار می پرسمت،
شقايق،
تو نمی بينی نه؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 23:7  توسط نا جور
|